تبليغاتX
 برساحل انتظار
 

ای مهربان بهمتا

ایم شب من در تنها ئی خود با تو راز و نیاز میکنم

و از دوستان و زندگی ام با شما حرف میزنم

و از اینکه چرا کم پیدا ام حرف خواهم زد

من اینجاه سلامت و سلیم ام اما دلم برای همه چیز انجا تنگ شده است.

و هرروز فکر میکنم که دارم دور و دورتر میشوم

دلم دیکر در اختیار ام نیست .

و بمن دیکردر یک راه نه میرود هرروز به بهانه یئ غمکین میشود

وبا من قهر میکند .

روز هایم مثلی باد میگذرد.

و من در کرد و غبار روز گارام بدنبال نشا نه هائی از تو میکردم .

پس کمکم مان کن تا ان چی را که مخو اهیم بدست بیاوریم.


 

نوشته شده توسط کریمی در Tue 4 Nov 2008 ساعت 10 PM موضوع | لینک ثابت


بنام خداوند متعال

 

با سلام خدمت تمام دوستان و بازدید گنندگان ویبلاگ برساحل انتظار

یشاپیش حلول ماه مبارک رمضان ، ماه بندگی و عبادت خداوند متعال را خدمت شما

بزرگواران تبریک عرض می کنم . امید داریم در این ماه که درهای رحمت و بخشایش

 آسمان گشوده است ، مورد عنایت و لطف پروردگار قرار گیریم

 

و امید وارم ما هم از دعا خیر تان فراموش نکنید


 

نوشته شده توسط کریمی در Sat 30 Aug 2008 ساعت 8 PM موضوع | لینک ثابت


با تو ای مهربان

 

سکوت را میپذرم اگر بدانم روزی باتو سخن خواهم گفت

تیره بختی را میپذیرم اگربدانم روزی باتو سخن خواهم گفت

ومرگ راخواهم پذیرفت اگربدانم تو روزی خواهی فهمید که دوستت دارم


 

نوشته شده توسط کریمی در Thu 10 Jul 2008 ساعت 3 AM موضوع | لینک ثابت


ساحل زندگی ام

شب بود.و مهتاب با تمام وجود سعی در روشن نگه داشتن دریا داشت...

 

و دریا با سکوتش می خواست به ساحل بگوید: دوستت دارم...

 

 

 

 

 

 

آسمان با چشمان غمبارش  می نگریست و او در هجوم این همه حادثه تنها بود...

 

آرام آرام در امتداد ساحل گام برداشت تا برای گفتگو با خدا بهترین مکان را بیابد...

 

از سنگها پائین رفت وتکه سنگی را یافت که با سرسختی به سینه ساحل چسبیده بود.

 

از سنگی به سنگ دیگر برای رسیدن به مقصود. گاهی لغزشی برای سقوط اما نه...

 

روی سنگ در تاریکی شب دور از دیدگان زمینیان نشست و نگاه بر دریا خروشان انداخته

 وبه صدای که از قلب صدا می زد .........پس کجا هستی

 

اماصدای قهقهه ای در فضا ...دریا  می دمید و از او خبری نبود 

 

و چند سنگ بالاتر آدمهائی نه چندان غریب در حال صحبتی همگانی...

 

در تاریکی به انتهای دریا زل زد انگار چیزی در دوردستها می دید، چیزی که تا به آن روز ندیده بود!

 

شروع کرد...

 

  دوباره شروع کرد...  بصدا زدن      چشمانش را  باریدن گرفته،

 

 

    

 

             

                  

 

 

 

به پهنای صورتش اشک می ریخت

 

 

اولین بار بود که کنار دریا اینگونه دعا می کرد...اشکهایش تمام نمی شد .

 

 

 

حرف زد و آنقدر غرق حرف زدن با خدا شد که نفهمید در امتدادش هیچ کس نیست و

 

او در نزدیکترین نقطه به دریا بود ...

 

بهترین مکان برای یک گفتگوی خصوصی با معبود. حرفهایی که حتی در خلوت به خودش نگفته بود...

 

آرام شد مثل دریا و مثل ساحل احساسی عجیب داشت..

 

.

 

"خدایا، ای معبود جاودانی من...........در تنها ترین لحظه زندگی ام دعا میکنم

 

اینک خوب می دانم رد پای جامانده بر ساحل زندگی ام فقط متعلق به توست...

 


 

نوشته شده توسط کریمی در Thu 10 Apr 2008 ساعت 0 AM موضوع | لینک ثابت


سال نو

با سلام خدمت دوستان خوبم

سال نو را به تمام شما دوستان عزیز ام که در هر گوشه دونیا هستید

تبریک میگویم   و سال خوبی را برای تمام  شما ارزومیکنم


 

نوشته شده توسط کریمی در Fri 14 Mar 2008 ساعت 1 AM موضوع | لینک ثابت


این روز ها

                   این روز ها

اين روزها مثل بادي پريشان احوال، از روي خاطرات ترك خورده مي‌گذرم

و نمي‌دانم در كدام سوي كوير است كه هنوز سرگردانم

صدايم را كسي نمي‌شنود
 
 
 
 
 

و شب‌ها مهتاب است كه در تنهايي برايم لالايي مي‌خواند

 

اين روزها سرم پر از ابهام است

احساسم شده است يك علامت سوال بزرگ

عقلم علامت تعجب

و دلم در پرانتز حريمش، حرمتش را حفظ مي‌كند

 

اين روزها، نه! اين شب‌ها
 
 
 
 

حوالي خواب‌هايم باراني است

با هر تكه ابري، قطره باراني مي‌شوم

تا از آسمان دلم بر روي اين كوير خشكيده ببارم

تا شايد روزي جوانه عشق از اين خاك برويد

بي هيچ ترسي از هر احساس تنهايي

این روز ها

 

 پروانه‌ها زياد دلشان شاد نيست

براي همين در تنهايي مي‌گريند
 
 
 

 

اين روزها دلم براي دريا تنگ مي‌شود

با چشماني بسته به موج‌ها سلام مي‌كنم

و براي ماهي‌ها دست تكان مي‌دهم

براي فانوس خيس دريايي آرزوي سلامتي دارم

 و در ساحل تنهائی ها یم

 اعتراف مي‌كنم دل‌تنگم

همه دل‌تنگي‌ام را با سرانگشتان احساسم

بر صفحه آبي آسمان حك مي‌كنم

بعد آن تكه از آسمان را در پنهان‌ترين جاي قلبم مخفي مي‌كنم

مبادا چشم نامحرمي حُرمت دلم را بشكند

تا حريم اين دل شكسته حفظ شود

 

اين روزها وقتي شعري مي‌خوانم

چشمانم برق مي‌زند

روزي شاعري برايم گفت

پرنده بي‌بال هم مي‌پرد!

و من ديدم چقدر دلم هواي پريدن دارد

 

 

اين روزها كسي گم شده است

در ميان ستاره‌ها، در آغوش مهتاب

در هنگامه بوسه باران آسمان...

تنها ماندنِ نجابت يك نگاه سخت است

 

اين روزها دوستان غريب شده‌اند

و غريبه‌ها اداي دوستي درمي‌آورند

اما من با كدامين واژه بگويم

دوستي عطر آشنايي است ديرينه

كه هيچ غريبه‌اي را در اين خلوتكده راهي نيست

و دوستي پاك است و پر از نگاه آشنا

مثل دوستيمان با خدا

 

اين روزها هر لحظه با خداي مهربان نجوا مي‌كنم

و در لحظات پاك نيايش

براي آرزوهاي خوب همه دعا مي‌كنم

تقدم به تمام دوستان  ++++++++++و باز دیدگنندگان ویبلاگ برساحل انتظار


 

نوشته شده توسط کریمی در Fri 15 Feb 2008 ساعت 7 PM موضوع | لینک ثابت


ما تا ابد اینگونه خواهیم ماند

هر شب در رویاهایم تو را می بینم و حس می کنم؛ و

 اینگونه است که درمی یابم تو هنوز وجود داری و از دور

دست ها به رویایم پا میگذارم تا به من نشان دهی که هنوز با منی.

دور یا نزدیک،هرجا که هستی مهم نیست؛ حس می کنم قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزید.

 

عشق تنها می تواند یک بار تو را بنوازد وتا ابد باقی بماند و تا پایان عمر تو را رها نکند

ما تا ابد اینگونه خواهیم ماند و در قلبم تو را حفظ خواهم کرد.

ما تا ابد اینگونه .


 

نوشته شده توسط کریمی در Thu 24 Jan 2008 ساعت 1 AM موضوع | لینک ثابت


محرم ای مظهر آزادی

فرا رسيدن ماه محرم ماه پيروزی خون بر شمشير را به مسلمانان جهان تسليت عرض می کنم

و امیدوارم ما را از دعا  خیرتان فرموش نکنید


 

نوشته شده توسط کریمی در Sat 19 Jan 2008 ساعت 2 AM موضوع | لینک ثابت


دفتر زندگي ام

          

     

                             

            ای     نام بي نشون تو در برگي از دفتر زندگي ام نقش بسته است 

             هنگامي که خواستم تنها نام تو را آتش بزنم برگ برگ

زندگي 

          ام سوخت! از ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت به

              

           امروز رسيدم ولي افسوس...! افسوس که تو به فرداها سفر کردي!


 

نوشته شده توسط کریمی در Thu 10 Jan 2008 ساعت 1 AM موضوع | لینک ثابت


راز نگاهت

من راز نگاهت را از آئينه پرسيدم

                  چشمان نجيبت را از دور پرستيدم

باران شدم و چون اشك بر بر عشق تو باريدم

من شمع وجودم را به مهر تو بخشيدم


 

نوشته شده توسط کریمی در Sat 5 Jan 2008 ساعت 2 AM موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting