شب بود.و مهتاب با تمام وجود سعی در روشن نگه داشتن دریا داشت...
و دریا با سکوتش می خواست به ساحل بگوید: دوستت دارم...

آسمان با چشمان غمبارش می نگریست و او در هجوم این همه حادثه تنها بود...
آرام آرام در امتداد ساحل گام برداشت تا برای گفتگو با خدا بهترین مکان را بیابد...
از سنگها پائین رفت وتکه سنگی را یافت که با سرسختی به سینه ساحل چسبیده بود.
از سنگی به سنگ دیگر برای رسیدن به مقصود. گاهی لغزشی برای سقوط اما نه...
روی سنگ در تاریکی شب دور از دیدگان زمینیان نشست و نگاه بر دریا خروشان انداخته
وبه صدای که از قلب صدا می زد .........پس کجا هستی
اماصدای قهقهه ای در فضا ...دریا می دمید و از او خبری نبود
و چند سنگ بالاتر آدمهائی نه چندان غریب در حال صحبتی همگانی...
در تاریکی به انتهای دریا زل زد انگار چیزی در دوردستها می دید، چیزی که تا به آن روز ندیده بود!
شروع کرد...
دوباره شروع کرد... بصدا زدن چشمانش را باریدن گرفته،

به پهنای صورتش اشک می ریخت
اولین بار بود که کنار دریا اینگونه دعا می کرد...اشکهایش تمام نمی شد .
حرف زد و آنقدر غرق حرف زدن با خدا شد که نفهمید در امتدادش هیچ کس نیست و
او در نزدیکترین نقطه به دریا بود ...
بهترین مکان برای یک گفتگوی خصوصی با معبود. حرفهایی که حتی در خلوت به خودش نگفته بود...
آرام شد مثل دریا و مثل ساحل احساسی عجیب داشت..
.
"خدایا، ای معبود جاودانی من...........در تنها ترین لحظه زندگی ام دعا میکنم
اینک خوب می دانم رد پای جامانده بر ساحل زندگی ام فقط متعلق به توست...

